تبلیغات
آسمان برای پرواز - ایرانم

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

EmamNaghi بحرین
جبهه وبلاگی غدیر

ساخت كد آهنگ

Reba.ir
پنجشنبه 13 مهر 1391-10:06 ق.ظ



"یک مشت دلار" یا "شرافت و آزادی"... کدام کفه ترازو سنگین تر است؟

چیزی که این روزها مُدشده:

وظیفه شرعی و قانونی هر ایرانی است: که غُر بزنند، بهانه بگیرند، فحش بدهند و به یکدیگر اعتماد نکنند و این یعنی به روز و روشنفکر و مطلع بودن!!!

 بعضی مواقع ما انسانهای ایرانی یک چیزیمان میشود!!! یادم می آید توی کتابهای دوره راهنمایی مان داستان مردی بود که میخ بزرگی برداشته بود و زیر پایش را در کشتی سوراخ می کرد. مردم به او می گفتند این کار را نکن اما او می گفت من کاری به شما ندارم، دارم زیر پای خودم را سوراخ می کنم. حکایت الانِ بعضی از ما در ایران همینطور است. میخ طویله برداشته ایم و داریم زیر پایمان را سوراخ میکنیم، غافل از آنکه همه در یک کشتی هستیم و سعادت و شقاوت و خوشبختی و بدبختی همه مان به هم وابسته است.

دوستی دارم که مذهبی نیست و معمولا جزو منتقدان حکومت ایران است و البته شرافتی هم دارد که به وسعت ادبش، دریاست. وقتی چند روز پیش بابت پرونده وکالتش، درآمد خوبی بدست آورد، بحث سرمایه گذاری اش مطرح شد و وقتی برخی پیشنهاد دادند الان "سود"- کلمه ای که از آن نفرت پیدا کرده ام - در خرید و فروش طلا و خصوصا ارز است، محکم و قاطع گفت : « من هرگز کاری نمی کنم که به کشورم آسیب بزند» و درِ دهن همه را یکجا تخته کرد.

با خودم فکر میکنم بر سر برخی از ما ایرانی ها چه آمده؟! در طول 200 سال گذشته با فرهنگ مان چه کرده اند که بعضی حتی شرافت شان را هم ناچیز می انگارند؛ اقتدار و آزادی و استقلال کشورشان را فدای مشتی پول و مثقالی زر میکنند؟!

ما ملتی هستیم که حتی زنان حرمسرای شاهان ایرانی، برای کوتاه کردن دست دشمن از اقتصاد این سرزمین،  قلیان ها را شکستند و تنباکوها را به آب ریختند و تحریمش کردند به فتوای مرجع شان... ما مردمی هستیم که در دفاع مقدس هشت ساله در جنگ تحمیلی، زن روستایی مان تمام هستی اش را که چند تخم مرغ بود به جبهه ها هدیه می کرد...ما ملتی هستیم که زنان مان تنها پسرشان را به جبهه میفرستاند، پسرانی که با نذر و نیاز از خدا گرفته بودند و با روزی حلال بزرگش کرده بودند و باز هم آرزو داشتند که ای کاش خدا به آنان چندین پسر می داد تا به راه اسلام و ایران فدایش کنند!!!

چه بر سر بعضی ها آمده؟ چه بر سر ما آمده؟

راست گفت آن حکیم که: اگر از تاریخ عبرت نگیری، مجبوری تکرارش کنی!

به آن برخی ها میگویم که شرافت تان را "به خاطر یک مشت دلار" از دست ندهید. از تاریخ عبرت بگیرید و بدانید که زمستان و سیاهی اش همواره می گذرد ولی روسیاهی اش به زغال خواهد ماند.

آیا باید کسی بیاید و برایمان غیرت را تعریف کند؟!

کسی بیاید و به ایرانی مردانگی و فتوت را بیاموزد؟!!!!!

آیا کسی باید بیاید و به ما بگوید که شرافت یعنی چه؟!!!!

من دلم برای ایرانم میتپد... تو چه؟


پ.ن.:

  • تصویر بالا مربوط به یکی از نقاشی های رنگ روغن شهید چمران است که به عقیده من میتواند ایرانی بودن را به بهترین وجه توصیف کند: درختی ریشه دار و کهن و همیشه در برابر تند بادها؛ باور کنیم که ایرانی دریایی است موّاج که آسودگی اش عدم اوست!
  • این نوشته را به شهید احمد نیکجو تقدیم می کنم که مادرش او را نذر امام هشتم کرده بود و در کربلای پنج به شهادت رسید و نیز به پسرش که آنزمان تنها دو ماه داشت.
  • و همینطور به علیرضا احمدی روشن...



تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 مهر 1391 03:17 ب.ظ