تبلیغات
آسمان برای پرواز - عشقت رسد به فریاد!

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

EmamNaghi بحرین
جبهه وبلاگی غدیر

ساخت كد آهنگ

Reba.ir
شنبه 12 فروردین 1391-04:46 ب.ظ



بسم الله الرحمن الرحیم


سلام هدیه تولد من!

مکه بود یا مدینه یادم نیست!

چرا!

مکه بود!

25 مرداد سال یکهزار و سیصد و چند بود؟

مثال دخترکان شیرین زبان که نه!

مثل یک بنده

خواستم در خانه اش هدیه بگیرم..

روز قبل از تولدم ...

و من در روز 25 مرداد همان سال تو را از خدا هدیه گرفتم.

و من در روز 25 مرداد همان سال دوباره متولد شدم.

و من اجابت شدم.

تو، هدیه تولد منی!

یک هدیه خاص!

یک هدیه ویژه!

هدیه ای که می داند!

می بیند!

می خندد!

گریه می کند!

می فهمد!

هدیه ای که یاد می دهد بدانی!

یاد می دهد ببینی!

می خنداند! یاد می دهد بخندی!

می گریاند! یاد می دهد بگریی!

می فهماند! یاد می دهد بفهمی!

هدیه من! عاشق بود..

هدیه من یادم نداد عاشقی را!

من خودم عاشق شدم!

عزیز من!

بیست و چند سال بلد نبودم که بابا زائر می خواهد.

بیست و چند سال پیش بابا رفتم اما نفهمیدم کجا..

هدیه ام بود، که به من یاد داد بابا زائر می خواهد..

وضو بگیر. قصد زیارت کن و برو. 

پائین پای بابا ادب کن و بنشین.

زیارتش که کردی به بابا بگو سلام! شما به هل من ناصر حسین لبیک گفتید. سلام یار حسین! و حسین را که گفت تمام صورتش خیس اشک شد.

نگاهش کردم. نفهمیدم. 

گفت پائین پای بابا که نشستی با بابا زیارت عاشورا بخوان..

مودب باش. بابای تو یار حسین است. باید به زیارتش رفت!

خندیدم!

باور نکردم!

اما امتحان کردم.

فضا طور دیگری بود.

من تازه یاد گرفتم بابا زائر می خواهد...

این اولین درس من بود..




تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 12 فروردین 1391 05:07 ب.ظ