تبلیغات
آسمان برای پرواز - چقدر به انسان نزدیک است و انسان چقدر از او غافل

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

EmamNaghi بحرین
جبهه وبلاگی غدیر

ساخت كد آهنگ

Reba.ir
یکشنبه 24 شهریور 1392-10:20 ب.ظ



بسم الله الرئوف الرحیم



ما هم همان روز توی جاده تهران-قم بودیم. من رانندگی می کردم. کمتر از یک سال است که بعد از 12 سال که از گرفتن گواهینامه ام می گذرد، مامان به من اجازه داده که توی جاده رانندگی کنم. بار اولم هم نبود که توی جاده رانندگی می کردم. اما نمی دانم چرا، دائم به مرگ فکر می کردم. البته شاید یک دلیلش رانندگی عجیب و غیرقابل دفاع راننده های اتوبوس در جاده بود، که هر باز از کنارم رد می شدند، بی اغراق مرگ را جلوی چشمانم می دیدم. یک حس عجیب توی دلم بود. یک حس خیلی عجیب؛ سبک، سیال، واقعی و ملموس. هر لحظه به خودم می گفتم، مرگ خیلی نزدیک است. خیلی. یک لحظه است، می آید، سلام می کند، تو را در آغوش می گیرد و با خود می برد. دائم با خودم فکر می کردم وقتی آن لحظه برسد چه می شود؟ من چه وضعی خواهم داشت؟ مادر و برادرم چه حالی می شوند؟ چه کسانی ناراحت خواهند شد؟ و شاید چه کسانی خوشحال! خیلی نرم به داشته هایم فکر می کردم. فلان کارم که نصفه مانده چه می شود؟ پولی که قرض گرفتم را چه کسی پس می دهد؟ کارهای ناتمامم چه برسرشان می آید؟ وسایلم چه می شود؟ آن همه لباس، کیف، کفش، چادر، دوربینهایم، لپتاپم، موبایلم،... همه بی مصرف خواهند شد! چقدر برای داشتنشان تلاش کردم، اما وقتی من بمیرم آنها می مانند و من می روم. کتابهای نازنینم، کلی کتاب نخوانده دارم. کتابهایم را کاش با دست خودم به دیگران می دادم، لااقل شاید آنها به درد کسی بخورد. خدایا! چقدر کار نکرده دارم. خدایا یادم رفته از فلان اشتباهم عذرخواهی کنم. یک لحظه تنم لرزید، من اصلا آماده مردن نبودم. اصلا.
یک استادی داشتیم دوران کارشناسی، خدا حفظش کند و پدر و مادرش را بیامرزد، در کنار درس، که اتفاقا خیلی فنی بود، کلی به ما مطالب فلسفی-عرفانی یاد می داد. یادم هست بحث زلزله که بود، توضیح می داد ساختمان باید طوری طراحی شود که هر لحظه آمادگی مقابله با زلزله را داشته باشد. از طرفی زلزله چون شتاب رفت و برگشتی است، یادتان باشد زلزله از ساختمان اجازه نمی گیرد که الان بیاید یا نه! از این طرف بیاید یا از آن طرف! زلزله می آید، شما باید ساختمان را مناسب بسازید! 
حالا قضیه زلزله و ساختمان، قضیه ما و مرگ است، مرگ از ما اجازه نمی گیرد بیاید یا نه! اینجا بیاید یا آنجا! می آید. من باید آماده باشم. هر لحظه، هر جا.
درست همان شب بود 
توی جاده قم-تهران دو اتوبوس اسکانیا به طرز عجیب و غیرقابل باوری به هم برخوردند و 44 نفر ناغافل اسیر مرگ شدند. درست همان شب که ما هم توی جاده بودیم. درست همان شب، همان جا.

کل نفس ذائقه الموت



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 25 شهریور 1392 12:35 ق.ظ